![]() سلام دوستای گلم... بهتون خوش آمد میگم.. ممنون که به کلبه ی من سر زدید. منتظر نظرات شما نارنینان هستم
پست الکترونيک آرشيو مطالب آرشيو مطالب
فروردین 1386
آذر 1385 مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 پيوندها
بر و بچه باند007
عشقتو عشقه عشقي یه نفر سینما و موسیقی ذهن یه چت روم باحال بهترین دوستم اتاق تنهایی خانه ی متروک حال و روز یک دانشجو خرس مهربون ... غریب آشنا ... علی جیگر هیچکس تنها ترین باغبان عشق دختر ايراني پرگل درويش تنها غزلك :: قالب ساز :: مي گردي يا بگردمت؟
طراح قالب
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: |
تنهای تنها
کسانی که دیدشون نسبت به زندگی مشکل داره بخونند مرا ببخش..!
باید بروم؛ بروم از این گورستان غبار آلود و تاریک عشق.عشقی که زمانی ستایشش می کردم. باید بروم؛ باید به شب برسم.باید از امروز و دیروزم دل بکنم. دیروزی که شیرین بود و امروزی که زهر تلخ نبودنت را در وجودم منتشر می سازد و من پر می شوم از نفرت و تاریکی. پر می شوم از عطر جدایی. پرمی شوم ازدروغ و نبودن های خاکستری. من به انتها رسیده ام. به انتهای لذت و ترس. تو راه بازگشت من بودی. بازگشت من به شب دوست داشتنی عشق.بازگشت من به لحظه های بهاری و روشن. لحظه هایی که تنها یاد تو در وجودم جریان داشت.لحظه هایی که از من گرفته شد. لحظه هایی که به امید آمدنت سوخت و خاکستر شد. من اشتباه کردم... من امیدم را به دست باد سپردم و دلم را به دست آفتاب. و بدون هیچ چیزبه راه افتادم. به سوی نهایت ترس. نهایت تنهایی. نهایت دروغ... مرا ببخش. مرا ببخش تا قلم را آسوده بر زمین بگذارم و آرام به خواب فرو روم.مرا ببخش تا روحم از تنگنای این سراب بی ثمر عبور کند و رگ هایم را به شب گره زند. مرا ببخش تا به امید دیدنت در آن سوی این شب ویرانه روحم را قربانی دل شکسته ات کنم... 24 فروردین 86 |+|
شب!!!
امشب آسمان صاف است؛ ولي آسمان دل من مدت هاست كه ابري است. آسمان دل من مدت هاست كه نباريده. مدت هاست كه به اميد صداي پر مهرت سكوت كرده. مدت هاست كه نقطه ي تلاقي احساس و نگاه را از ياد برده... صداي پاي شب مي آيد. صدايي كه فرياد غريبانه ي سكوتش قلبم را به لرزه در مي آورد. ماه كو؟؟؟ كو ستاره ي دل من؟؟؟ كو صداي آواز وجود من؟؟؟آوازي كه سكوت اين شب ويرانه را مي شكست. سكوتي كه اكنون فرياد مي زند. فريادي گوش خراش... صداي فرياد شب بلند تر شده. گويي شب در وجود من است؛ شايد هم وجود من در در شب. هر چه كه هست؛ نويد به پايان رسيدن آغاز هاست.نويد نيامدن مكرر تو... شب ديگر با من انس گرفته.در رگ هايش اشك من است كه جريان دارد. ديگر جزيي از غربت بي صدايم شده... و من خودم را در ميان سياهي شب گم كرده ام. سكوتم؛ سكوت شب است. سكوتي كه مي ميرد و زنده مي شود. سكوتي كه خون مرا بر غربت لحظه هاي اين ديار مي پاشد. خون سياه مرا... خون آلوده ِ من به گناه... گناه از دست دادن تو... دست هاي شب از خون سياه من رنگين شده. از چنگال هايش خون من است كه مي چكد. دل بي پناه من در خون خودم مي غلتد. جيغ مي كشد و كمك مي خواهد. دست و پا مي زند و اسمت را صدا مي كند... اما فقط شب است كه نظاره گر مردن دلم در امتداد غربت اين سرنوشت سياهست...
|+|
تنهای تنها
تنهاي تنها در تاريكي شب ها مي رفتم دست هاي من از فانوس خالي شده بود همه ي انديشه هايم به نا كجا رفته بود دست من ؛ انگشتان من خوشه هاي خشم را مي فشرد. ثانيه هاي من از انعكاس بي كسي ام لبريز مي شد. تنهاي تنها بودم. باور مي كني؟ تنها... من از بي راهه ي غربت سفر كرده بودم. شب انتظار تنهايي مرا مي كشيد. ماه منتظر بود تا من تب دارگردم . دريا منتظر بود تا فانوس دريايي من راه را براي قايقران سرگشته روشن كند. ولي هيچ يك... من مي رفتم. من مي آمدم. من آغاز يك تنهايي بودم. اما ناگهان؛ تو آمدي. از كجا بر قلبم نشستي؟ نمي دانم. شايد از افق روشنايي. چون كنار فرود تو هنوز غبارو ذرات متراكم نور غلتان بود. دست مرا گرفتي و بردي. مرا از ميان انديشه هاي هيچ از ميان تنهايي هاي بي پايان گذر دادي. تا در وجود معلوم خود به خويش پيوندم دهي. من دستم را با جسارت بر سراسر پيكر تنهايي خود كشيدم. ديگر وجود تنهايم سرد نبود. خوشه ي خشك خشم را كه فشرده شده بود به باد بخشيدم. انديشه هايم بارور شدند. اكنون در اكنون معلوم؛ در آهنگ پر بار زمان در اين ثانيه هاي سرد دوباره تو را مي جويم.
|+|
امشب سكوت كن؛ امشب تو به صداي نفس هاي غم زده ام گوش بسپار. امشب مي خواهم از كوچ مرغ عشق بگويم. از مرگ قاصدك و از تازيانه ي اين شب هولناك. لحظه ي رفتن من نزديك است. لحظه ي مررگ عشق من وتو. لحظه اي كه روح من مرد و آرزو هاي دل انگيزم زير آوار اين شب مدفون شد.. و من ماندم . مني كه تنها در ميان اين كوير چشم به آسمان دوخته ام؛ و كسي نيست... هيچ كس نيست كه به صداي نفس هاي غم زده ام گوش بسپارد. پس تو امشب گوش كن و حس كن دلتنگي ام را و لمس كن قلب بي كسم را و ببين اين شب ويرانه مرا تا بي نهايت ترديد با خود مي برد. پس تو بشنو. سكوت كن و بگذار از دردهايم براي تو بخوانم؛ و از آرزو هايي كه از من گرفته شد و غروري كه مرا خرد كرد و دلم را به دست كابوس سپرد. ديگر حتي اين تنهايي هم از من فرار مي كند و تو... تو كه از مني و از من به من نزديك تر... تو هم روزي از من فرار خواهي كرد و آن روز ؛ روز مردن روح بي كسم در غربت لحظه ها خواهد بود..
|+|
شاخه ای گل در دست
منتظر بر سر راه من به مهمانی چشمان پر از عاطفه ات آمده ام.
عشق معنای کدامین حرف است؟ و به همراه گل سرخ چه معنا دارد؟ واژه هایی که کلام من و توست در کتابی است که هر واژه ی آن شعر نا خوانده ی احساس من است
من ز گرمی نگاهت خواندم که گل سرخ چه معنا دارد و کلامت که پر از نغمه و موسیقی بود مثل جاری شدن گرمی عشق در رگ یخ زده ی لحظه ی دلتنگی هاست. . .
تقدیم به تنها دلیل بودن و ماندن..
|+|
هر چه می خواهد دل تنگت بگو. . .
دل من مي خواهد از اين سياهي جنون آور سخن بگويد. دل من مي خواهد كه از عطرغم انگيز مهر سخن بگويد. دل من مي خواهد ازخودش بگويد. دل من مي خواهد از بي كسي و تنهاي اش بگويد. دلي كه ذره ذره اش زير آوار قصه ها مدفون شد و صداي ناله اش همه را به عزا نشاند. دلي كه دوست مي داشت. دلي كه هديه مي كرد؛همه ي عشقش را به تو. . . دلي كه مي گريست در نبود تو و تو ندانستي و اين سكوت بيداد گر دل بي پناه مرا مي آزرد. دلي كه سوخت و خاكستر شد. مردم اين ديار دل هاي خود را فراموش كرده اند. مردم اين ديار دل دارند ولي نمي خواهند كه داشته باشند و به همين خاطر است كه فراموش كرده اند تپيدنش را. اگر دل نبود؛ دل شكستگي هم نبود. دل دادگي هم نبود؛ و زندگي هم نبود. براي زندگي كردن بايد دلي باشد. و شايد بايد دو دل باشد. دلي كه دوست بدارد و دلي كه دوستش بدارند. من براي زندگي كردن يك دل دارم. يك دل ترك خورده . . . دلي اثر انگشت دستان بي رحمت بر آن هبوز هم وجود دارد. دلي كه حتي يك دريا هم نمي تواند اين همه غم را از آن پاك كند. دلي كه فقط منتظر معجزه اي است و اين انتظار هر چند كه بيهوده است اما شيرين است. دل من رفت و شكست و گم شد در اين تاريكي و من آرام آرام در اين سكوت تكراري به مردن روحم فكر مي كنم.
|+|
نمي دانم از كجا شروع كنم. . . از عشق بگويم يا از نفرت؟ از دوست داشتن بگويم يا از جدايي؟ از چشمان مهربانش بگويم يا از قلب پاكش؟ اين نانوشته ي من از قلب ترك خورده ام سخن مي گويد و از عشقي كه تمام لحظه هايم را با آن سپري كردم و خاطره . . . خاطره اي كه روزهاي برفي و سرما را به يادم مي آورد. روزهايي كه آغوش گرمش جايگاه قلب زخمي ام بود. من چرا باور نكردم عشق آتشين او را؟ من چرا ساده گذشتم از نگاهش؟ اين منم كه اكنون در مشت خشمگين غرورش خرد مي شوم و صدايم در نوسان عشق و عقل و در ميان فرياد ترسناك جدايي گم مي گردد. چگونه مي توانم بگويم كه غرورم او را از من گرفت و من آرام به زير ورق هاي دفترم خزيدم و اشك هايم را نثار چشمان معصومش كردم. اسم او برايم افسانه شد كه اين افسانه يك زندان داشت كه من در آنجا اسير بودم و شكنجه مي شدم. چه روز هايي كه با نوازش دستان گرم از عشقش به خواب رفتم ولی اي كاش هيچ وقت از خواب بيدار نمي شدم و اين صحنه ي دردناك را نمي ديدم. كه هستي من تمام هستي ام را ازمن گرفت… كه ستاره ي من آسمان را از من گرفت. من چه آرزو ها داشتم… اما باد خزان در اوايل بهار كلبه ي عشق مرا ويران كرد و آتش سوزناك جدايي پيكرم را به آتش كشيد… نگاه من آرام است و چشم به راه او تا باز گردد حتي با خشم. اما او حتي نگاه مرا از ياد برده است. قلبم را چه طور؟؟؟ چه بلايي بر سر قلبم كه به امانت پبشش گذاشته بودم آورده؟ آيا آن را فروخت؟ آن را با قلبي ديگر عوض كرد؟ قلب من مهم نيست. مهم قلب اوست كه هنوز در دستان من مي تپد و من آن را هرگز پس نخواهم داد. و از وراي مهرباني ها و سكوت هاي مكرر فرياد مي زنم كه دوستش دارم!!! |+|
تقدیم به او که حتی دوریش حس زندگی می بخشد،کسی که تپش های قلبش فاصله ها را
در هم می نورد و اوج زندگی را قلم می زند. .کسی که کلامش اهورایی است و سکوت تلخش از مهری شگرف خبر می دهد. نگاهش به فروغ خداوندی شبیه است و نجابتش از خورشید سر چشمه می گیرد. باز از تو می نویسم،تویی که چراغ زندگی را روشن نمودی و در قعر نا امیدی اوج صفا را معنی کردی. من از تو می گویم: از نیلوفر وحشی،زنبق های وحشی،یاس کبود،اطلسی های سفید، از تو غریب آشنا،از سینه ای چاک ،عشقی آتشین و پاک. نگو که با یاس های صورتی نسبتی نداری،با اقاقی ها همسایه نبودی و با آوای نم باران بر کویر حسرت دلم نباریدی و با دم مسیحایی بر کالبد بی روحم ندمیدی. ای مقدس،ای دریایی،آبی بیکران وفا،ای مغرور سر فراز... من زیباترین کلماتم را در گلدانی کاشته ام،هر شب با احساسم آبیاری می کنم و منتظرم تو بر گردی تا با هزارو یک عشق تقدیمت کنم،پاک وبی ریا،ساده ولی زیبا
|+|
.....
چه حقي داشتي كه يكي يك دونم شدي؟ عاشقم من عاشقي كه جز شانه هاي تو تكيه گاهي ندارد عاشقي كه جز چشمان تو خورشيدي ندارد من آن عاشقي هستم كه سكوتش آسمان را به خشم مي آورد؛ و نگاه خيره اش غربتي دارد كه در بي نهايت شب ماه را به گريه وا مي دارد. چشمانش درياي اندوه است. چشماني كه روزي مملو از ستارگان محبت بودند. تو بودي و سكوت و نگاه خيره ي من حال تو رفته اي و صداي گريه ام سكوت هاي تكراري را مي شكند تو رفته اي و من حسرت مي خورم كه چرا آسمان را براي گرفتنت سرزنش نكردم! تو رفته اي و من به اين مي انديشم كه گناه من چه بود كه تمام هستي ام نابود شد. تو رفته اي و يك عاشق غريبه به دنبالت مي گردد و به اين فكر است كه چرا نا گفته هاي يك عمر را تنها با نگاه وسكوت هميشگي اش به تو مي فهماند حال؛ من تنها پي اسم تو در ميان ترس و اين لذت منگ دست و پا مي زنم.
تقدیم به کسی که نبودنش کابوس است |+|
امشب...!!!
می درخشد خورشید می وزد باد سحر این دل من اما پشت پرچین خیال می خواند از سیاهی شب آسمان ابری نبود اما من به بن بست سرد ترس رسیده بودم
شاید امشب عبور سبز تو مرا روشنایی بخشد و بگذارد مهتاب صورتم را نوازش کند
شاید امشب عبور تو از این شهر غم گرفته آسمان قلبم را به لرزه درآورد و چشمانم را بار دگر از هجوم اشک های تلخ برنجاند
شاید امشب پرنده ی سبک سر خیالم به سویت پر بکشد و شاید امشب آخرین شب باشد....
|+|
|
| Powered By BLOGFA - This Template Designd By Reza Aminzadeh |